![]() |
![]() |
|
| هركي اومد دو سه روزي ، از دلم بازيچه اي ساخت .... |
|
|
|
+ نوشته شده در
91/02/02ساعت 0:7 توسط دختر كارون |
|
|
باید خودم را ببرم خانه باید ببرم صورتش را بشویم ببرم دراز بکشد دلداریاش بدهم که فکر نکند بگویم که میگذرد که غصه نخورد بايد خودم را ببرم بخوابد من خسته است...!
|
|
+ نوشته شده در
91/01/24ساعت 0:58 توسط دختر كارون |
|
گاهی وقتها ، وقتی احساس میکنی که از نظر روحی و روانی داری به قهقرا میری ، وقتهایی که خودت رو از جمع میکشی کنار که تنها باشی و باز توی تنهاییهای خودت میبینی که از همیشه بی کس تری. همون وقتهایی که میدونی باید چکار کنی که بهتر بشی ولی نمیتونی ، یا نمیخوای ، یا اصلا نمیشه..... درست همون موقع نیاز داری یکی بیاد دستت رو بگیره ، از اون گوشه تاریکی تو رو بکشه بیرون، اشکت رو پاک کنه و... بگه دیگه تنها نیستی ، از همین لحظه به بعد این راه رو باهم میریم. یک نفر که با قاطعیت زیر گوشت بگه ، همه چیز درست میشه ، همه چیز درست میشه ، همه چیز درست میشه. یک نفر که بیشتر از همه دوستش داری، بیشتر از همه بهش نزدیکی ، بیشتر از همه بهش اعتماد داری، بیشتر از همه روش حساب کردی ...
(کاملا با این گفته ی نیکی خانم موافقم) |
|
+ نوشته شده در
91/01/12ساعت 23:42 توسط دختر كارون |
|
|
با توأم كهنه رفيق ياد ايام قشنگي كه گذشت ، كنج قلبم گرم است در همه حال به يادت هستم آرزويم اين است تن تو سالم و روحت شاداب دل يكدانه تو سبز و بهاري روزگارت خوش باد ...
|
|
+ نوشته شده در
91/01/09ساعت 22:49 توسط دختر كارون |
|
|
امشب دل مادرم رو شكستم
مي دونم مي بخشه اما مي دونم بازم من بد كردم دلم گرفته دلم مي خواد يه عالمه گريه كنم شب خوبي نيست اصلا خوب نيست
|
|
+ نوشته شده در
90/12/29ساعت 2:13 توسط دختر كارون |
|
|
به دنبال واژه مباش واژه ها فريبمان مي دهند وقتي حرف اول الفبا كلاه سرش برود فاتحه كلمات را بايد خواند
|
|
+ نوشته شده در
90/12/20ساعت 1:19 توسط دختر كارون |
|
|
به سرنوشت بگویید اسباب بازیهایش بیجان نیستند
آدمند . میشکنند آرامتر ...
|
|
+ نوشته شده در
90/12/01ساعت 13:4 توسط دختر كارون |
|
|
سر خود را مزن اینگونه به سنگ دلِ دیوانه ی تنها، دلِ تنگ منشین در پس این بهت گران مدران جامه ی جان را، مدران مکن ای خسته در این بغض درنگ دل دیوانه ی تنها، دل تنگ
"فریدون مشیری"
|
|
+ نوشته شده در
90/11/25ساعت 1:28 توسط دختر كارون |
|
|
لامذهب نمی دونی این روزا چقد به تو به حرفات . به آرامشی که بهم می دادی نیاز دارم بفهم . کاش می تونستم فریاد بزنم تا صدام به گوشت برسه و بهت بگم برگرد پیشم . بهم آرامش بده این روزا حتی نمی تونم دوست خوبی باشم . منی که تا حالا توی دوستی چیزی کم نذاشتم حالا دیگه بلد نیستم دوستی کنم . چرا اینجوری شدم ؟ به تو احتیاج دارم ولی حیف بازم باید بدون تو حال خودمو خوب کنم . این روزا قلبم درد میکنه . فکر کنم پیری اینطوری هم بلده خودشو نشون بده مامانم دیروز با نگرانی بهم نگاه میکرد و بیچاره هی اصرار که بریم دکتر . ولی چطور می تونستم بهش بگم جز تو دکتری نیست که بتونه خوبم کنه اما می خوام یاد بگیرم خودم دکتر خودم باشم . بدون تو . بدون فکر تو . بدون نیاز به تو . بازم باید از خودت بخوام که دعا کنی واسم که بتونم این کارو بکنم و به یادت نباشم و به هیچ چیز دیگه ای جز آرامش خودم فکر نکنم اما ... نمی دونم میشه یا نه ؟ حال این روزای منو دوست داری ببینی ؟؟؟؟
فکز کن یه چیز تو این مایه ها ... |
|
+ نوشته شده در
90/11/09ساعت 8:42 توسط دختر كارون |
|
|
وقتی روز به روز دلت تنگ تر از دیروز میشه وقتی میشنوی خبر مرگ زن فداکار و مهربونی که بعد از ۱۷ سال انتظار بچه دار میشه و حالا که وقت رفتن بچه اش به مدرسه است تنهاش میذاره توی این دنیای بی در و پیکر وقتی می شنوی خبر طلاق یه زوجی که بعد از دوتا بچه به دلایل بچگانه میخوان زندگی بچه هاشون رو جهنم کنن وقتی می ترسی از آینده ای مبهم که ... خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت ؟ و فکر می کنی به مرگ به جدایی به دلتنگی به مظلومیت و معصومیت بچه هایی که تو آرزوی داشتن یکیشون رو داری و اونوقت فکر میکنی یعنی منم می خواستم این آینده رو به بچم بدم ؟ و بعد کمی آرامش که خوب شد که بچه ای ندارم که تلخی رو هدیه زندگیش کنم دلم گرفت واقعا بغض راه گلمو گرفته واسه این بچه های بیگناه ولی زندگی بازهم با همه تلخی ادامه داره و هر روز این سوال تکراری که کی تموم میشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ چرا چرا و چرا ...
|
|
+ نوشته شده در
90/11/04ساعت 0:52 توسط دختر كارون |
|
|
وقتی دیروز مامان و بابا داشتن خونه رو جمع و جور می کردن واسه عروسی داداش کوچیکم این کفش ها رو پیدا کردن
کفشهای یک سالگی خودم که مامان برداشته بود یادگاری که وقتی بزرگ شدم و بچه دار شدم بهم نشون بده و به بچه ام بگه مامانت اینقدی بوده . اما خب بیچاره ها به آرزوشون نرسیدن و فقط به خودم نشون دادن چون نوه ای در کار نیست که بخواد ببینه ...
کاش همیشه اینقدی می موندم بزرگ شدن قشنگ نبود ... |
|
+ نوشته شده در
90/11/03ساعت 11:47 توسط دختر كارون |
|
|
باز اومدم چون تحمل نداشتم ديگه بخصوص امشب تحمل ندارم نگفتن رو . سرما رو كه حتي توي دل من هم نفوذ كرده و قلبم داره يخ مي بنده تحمل ندارم حرف نزدن با تو رو كه گرمم مي كنه . امروز بعد از مدتي باز كارم به گره افتاد و بي اختيار ياد تو ... اما اين بار شرمنده بودم و نتونستم بگم كمك . مي دونم بازم مهربون نگام كردي و گفتي تو بخواه اما نمي دونم چرا به خودم اجازه و جسارت خواستن رو ندادم . سرم رو پايين انداختم . اگه هرچيزي رو انكار كنم وجود تو رو نمي تونم و نمي خوام منكر شم . اينكه هستي رو مي بينم و حس مي كنم پس هستي و شك به وجودت وجود نداره خيلي چيزا شده كه نگفتم و پرم از گفتن اما مي ترسم از انگ تلخ بودن و موج منفي ساطع كردن چه دنياي بدي كه حتي وقتي مي خواي از بديهاش بگي و خالي كني درونت رو از تلخي هاش انگ بد بودن و تلخ بودن مي خوري و مجبورت ميكنن مهر سكوت رو لبت بزني و ساكت شي اما امشب قفل دلم رو شكستم و به جون خريدم همه چيزو ... به خاطر دلم . به خاطر بغض نشكسته توي گلوم كه راهش رو مي دونه و مي بينه اما نمي تونه بره و خودش رو آزاد كنه . جالبه مي خوام بگم اما نمي دونم از كي و از چي و از كجا ؟ بگم از غمي كه رو دل تو نشست و حسش كردم و خواستم از زبون خودت بشنوم شايد حقيقت چيز ديگه اي باشه اما تو هم سكوت كردي و چيزي نگفتي و حالا هم نبودنت و من و بيخبري و ... بگم از حس اشتباه و غريب و ناخوانده يه عزيز زندگيم كه داره خودشو و زندگيشو مي بره به بيراهه اي كه نمي دونم چطور مي تونم مانعش بشم و دستش رو بگيرم و ... سقوط تو رو نمي خوام ببينم مهربونم پس به اين حس لعنتي درونت اجازه پرواز نده و بالهاشون بچين . دل مهربونت رو تا ابد مهربون نگهش دار نذار لكه هاي سياه روش بيفته . مواظب زندگي قشنگتون باش گلم بگم از تو كه باز هر روز و هر روز تا ته كوچه هاي مسير عبورت رو نگاه مي كنم شايد به هر دليلي ببينمت هرچند مي دونم از ساعت عبور تو از اون كوچه ها گذشته و من مثل هميشه دارم دير ميام ... دلم خيلي تنگه برات اما خواستت رو اجابت كردم مي بيني ؟ به دلم گفتم حق نداره ديگه پر بكشه سمت تو هرچند گوش نميده اما نمي ذارم واست مزاحمتي ايجاد كنه از چندمتري راه عبورت رد ميشه . و چشمام انتظار ديدنت رو دارن اما خب به اونا هم گفتن تموم كنن انتظار رو و برگردن سر جاي خودشون تا تو به زندگيت برسي . مي بيني ؟ نمي ذارم هيچكس اذيتت كنه و مزاحمت بشه حتي دلم و حتي چشمام... يا بگم از دلم ؟ بازم دلم كه ميشكنه با هر صدايي با هر عبوري با هر نگاهي دلم خيلي واسه قلب خودم مي سوزه . گناه داره بيچاره . چقدر دارم بهش ظلم ميكنم . دلم مي خواد زودتر رهاش كنم كاش زودتر اون روز برسه كه از كار بيفته و ... خواستم بگم روحش به پرواز دربياد يادم اومد كه تازگي به روح هم بي اعتقاد شدم و اينم يه دليل ديگه واسه شرمندگي و سر پایین انداختن و كمك نخواستن از تو مهربون هميشگي من |
|
+ نوشته شده در
90/11/02ساعت 1:20 توسط دختر كارون |
|
|
و تو در هیاهو چه شادمانه خاموش کردی آخرین شمع را و من در سکوت چه عاشقانه گفتم تولدت مبارک ...
مهربون همیشگی فردا تولدته و نمی دونی چقد با تمام وجود دلم می خواست بهت بگم که تا ابد دوستت دارم . تولدت مبارک عزیزم |
|
+ نوشته شده در
90/10/07ساعت 11:54 توسط دختر كارون |
|
|
اينجا هم ديگه نمي ذارن آرامش داشته باشم مي رم نمي دونم شايد يه روز دوباره بيام ولي حالا بايد رفت
تعطيل شد
|
|
+ نوشته شده در
90/10/01ساعت 23:55 توسط دختر كارون |
|
|
سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند ! من را انتخاب کرد ...
دستی به تنه ام کشید تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ... به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود ! سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ...
مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ،
نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم .. --- بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ... ![]() ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز .. زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود
|
|
+ نوشته شده در
90/09/26ساعت 9:21 توسط دختر كارون |
|
|
چقد سخته دلت بشكنه و نتوني دم بزني
چقد سخته هيچ همصحبتي نباشه كه هر وقت دلت گرفت سر روي شونه اش بذاري و اشك بريزي چقد سخته هميشه انگشت اتهام به طرف تو باشه در حالي كه حتي روحت هم از ماجرا بي خبر باشه چقد سخته ببيني شكستن دل كسي رو كه دوستش داري و تكيه گاهت هست يعني پدر چقد سخته نشكستن بعضي كه نتوني بريزيش بيرون و بشه غمباد چقد سخته غم ، شرم و سردرگمي رو ديدن توي چشماي برادر چقد سخته دبدن دلهره و نگراني رو توي چشماي هميشه نگران مادر چقد سخته اين زندگي لعنتي كه چيزي جز غم ازش نمي بيني چقد سخته تنهايي و تنهايي و تنهايي
|
|
+ نوشته شده در
90/09/20ساعت 0:29 توسط دختر كارون |
|
|
تنها گرگها نیستند که لباس میش بر تن می کنند گاهی پرستوها هم لباس مرغ عشق می پوشند عاشق که شدی کوچ می کنند ...
|
|
+ نوشته شده در
90/09/14ساعت 0:8 توسط دختر كارون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
90/09/12ساعت 9:6 توسط دختر كارون |
|
|
دلم گرفته امروز بازم هوای تو رو کرده یه ایمیل اومده بود واسم در مورد یه تحقیق در مورد ادراک سلولهای اولیه . تحقیق نشون میداد که حتی گیاهان و سایر موجودات زنده در برابر تصویر ذهنی ما از خودشون واکنش نشون میدن و بعبارتی تمام اداراکات و تصورات ما رو حس میکنند . به این فکر کردم چطور گیاهان متوجه این احساس میشن اما آدما چرا احساسات خودمون رو به هیچ میگیریم ؟؟؟ دوست داشتم همونطور که تو رو لحظه به لحظه حس میکنم حس کنی که چقدر دوستت دارم . کاش ماها می تونستیم به هم دوستت دارم رو قبل از اینکه دیر بشه بگیم اما متاسفانه طوری بار اومدیم که می ترسیم و خجالت میکشیم از گفتن دوستت دارم چه اشکال داره به یه دوست بگی دوستت دارم ؟ به یه فامیل ؟ به یه همکار ؟ به یه همسایه یا یه آشنا ؟ نمیفهمم .یعنی اینقد سخته ؟؟؟ چرا باید شرم کرد ؟ هرچند الان دیگه دیر شده اما دوست دارم بهت بگم ٰ شاید بتونی حسش کنی که چقد ... دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
90/09/10ساعت 23:30 توسط دختر كارون |
|
|
چقدر مديون مرگ ميشم اگه همين روزا به ديدنم بياد این جمله رو تا حالا ازش نشنیده بودم . همیشه اون بود که به من امیدواری می داد . میگفت درس بخون . تو باهوشی . تو می تونی . تو لیاقت داری . نمی دونم چرا به حرفش گوش کردم و با اینکه قید درس رو زده بودم کارشناسی رو قبول شدم . هرچند عين آدم درس نمی خونم اما حالا اون از مرگ میگه . خدایا می دونی که دوستش دارم اما فاصله ما زمین تا آسمونه ولی حالا با این جمله انگار که هیچی نمی خوام جز بودنش . موندنش . همیشه بهش میگم خوب میشی اما حالا دیگه می ترسم . می ترسم حرفش درست از آب دربیاد و مدیون مرگ بشه تو می دونی منم دیدم و می دونم که سخته براش اما می خوام باشه وقتی اون روز بهم گفت که دست چپش رو از دست داده داشتم دیوونه می شدم تمام روز توی اداره مثل دیوونه ها گریه می کردم و میگفتم دروغ میگه اما وقتی عکسش رو دیدم که راست می گفت ... خدایا می خوام بمونه حتی اگه مال من نشه که مطمئنم نمی شه این بار هم بهم کمک کن . تو می تونی مگه نه ؟ بذار ایمان داشته باشم که می تونی . خوب ميشه مگه نه ؟
|
|
+ نوشته شده در
90/09/06ساعت 1:3 توسط دختر كارون |
|
|
خسته ام حتي از اين بغضي كه الان راه گلمو گرفته خسته ام . مي خوام بذارم بتركه اما حتي اونم باهام قهره و نمياد و نمي ذاره اشكام بريزه خسته ام از نگاههاي اطرافيان خسته ام از نگاه دلسوزانه پدر و مادرم كه از تنهايي دخترشون مي ترسن خسته ام از فكرهايي كه هرشب و هرشب مياد و مغزمو ميكنه جولانگاه خودش خسته ام از خوابهايي كه جز وحشت و يادآوري گذشته هاي تلخم چيزي توش نيست قلبم داره از سينه ام درمياد ، دلش مي خواد يه جايي بره و آزاد و رها باشه اما محكومه توي زندان خودش بمونه تا روزي كه مرگم برسه . بمون سر جات قلب من شايد يه روز خيلي نزديك تو هم رها شي خيلي طول نميكشه كمي ديگه تحمل كن . امشب وقتي خونه اومد نگاهش يه جور ديگه بود . مردي شده واسه خودش . از نگاهش ترسيدم . يه ترس سرد . نمي دونم شايد حس كردم اون رو هم از دست دادم . توي دلم خالي شد . هرچي باشه ديگه متعلق به من نيست . داداش كوچولوم حالا ديگه همه حواسش پي زنش و عروسيش و زندگيشه . خيلي خوشحالم اما مي ترسم از تنهايي خودم . مي ترسم از ... بالاخره اشكم اومد . دوست دارم امشب تا صبح گريه كنم . دوست دارم بميرم . واقعا دوست دارم بميرم . ديگه هيچ چيز مهمي توي اين دنيا نيست كه به خاطرش زندگي كنم . هيچ كار نيمه تمومي هم ندارم . تنها كارم خوب راه افتادن عروسي دوتا عزيز زندگيم و بعدش ........ تموم . خدايا نمي دونم چرا ته همه دلتنگي هام تو مياي وسط . ياد تو مياد سراغم . مياي كه چي ؟ كه بگي هميشه هستي ؟ كنارمي ؟ مي دونم هستي . دوستت دارم . هميشه و هميشه حس مي كنم بودنت رو اما ... چگونه مي شود از خدا گرفت چيزي را كه نمي دهد ؟ مي گويند قسمت نيست ، حكمت است . من قسمت و حكمت نمي فهمم تو خدا ... !! توكه خدايي طاقت را مي فهمي ؟ ... مگرنه ؟؟؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
90/09/02ساعت 0:2 توسط دختر كارون |
|
|
دلم از خيلي روزا با كسي نيست تو دلم فرياد و فريادرسي نيست
امشب از اون شبايي كه خيلي دلم گرفته ؛ از تنهايي از فكر به آينده ي مبهم و بي هدف خودم خسته ام از اينكه حتي نمي تونم روي درس خوندن هم تمركز كنم از اينكه فردا ممكنه چه اتفاقي بيافته تو دلم خالي مي شه يعني بايد برم از اينجا ؟ يعني پيشنهاد كار اونطرف بهتره ؟ از اينكه به تو نزديك تر ميشم حس خوبي دارم اما ته دلم ميگه نه نمي تونم تصميم بگيرم چه كاري درسته ؟ بعد از ۱۰ سال كار خيلي به اينجا عادت كردم هر چند كلاس كاري اون طرف بهتره اما از اينكه بازم مثل اينجا بشم و بعد از اينهمه سال كار باهام اينطور برخورد بشه واسم وحشت آوره مغزم داره قاط مي زنه حسابي خدايا چرا هميشه اينطوريه ؟ چرا آرامش من اينقد مدتش كمه ؟ تازه داشتم يه نفسي مي كشيدم هرچند مي دونم لياقتم كار فعلي نيست ولي به آرامشش نياز دارم بهم كمك كن بتونم درست تصميم بگيرم |
|
+ نوشته شده در
90/08/30ساعت 0:0 توسط دختر كارون |
|
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد من نه عاشق هستم نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید من به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگیم می فهمد
|
|
+ نوشته شده در
90/08/17ساعت 13:50 توسط دختر كارون |
|
|
تولدم مبارك روز مرگ جوونيم روز مرگ همه آرزوهام |
|
+ نوشته شده در
90/08/17ساعت 0:48 توسط دختر كارون |
|
|
دلم گرفته خيلي دلم مي خواد بخندم اما نمي شه حتي دلم براي خنده هم تنگ شده يه خنده از ته دل
|
|
+ نوشته شده در
90/08/05ساعت 19:28 توسط دختر كارون |
|
|
در سكوت رازي است كه در فرياد ناپيداست سكوت مي كنم فريادهاي شبانه ام را ...
|
|
+ نوشته شده در
90/07/30ساعت 22:39 توسط دختر كارون |
|
|
گفت : کسی دوستم ندارد . میدانی چقدر سخت است . این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی حتی تو هم بدون دوست داشتن .......! خدا هیچ نگفت . گفت به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار میدهم . دنیا را کثیف میکنم . آدم هایت از من میترسند . مرا میکشند برای این که زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها ، مال قاصدک ها ، مال من نیست . خدا گفت : چرا مال تو هم هست . دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن تو کاری دشوار است . دوست داشتن کاری است آموختنی ، و همه رنج آموختن را نمی برند . ببخش کسی را که تو را دوست ندارد . زیرا که هنوز مومن نیست . زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته . او ابتدای راه است . مومن دوست دارد . همه را دوست دارد . زیرا همه از من است . و من زیبایم . چشم های مومن جز زیبا نمیبینند . زشتی در چشم هاست . در این دایره هر چه که هست نیکوست . آن که بین آفریده های من خط کشید ، شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست . حالا قشنگ کوچکم نزدیک تر بیا و غمگین نباش . قشنگ کوچک حرفی نزد و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست |
|
+ نوشته شده در
90/07/16ساعت 0:20 توسط دختر كارون |
|
|
چشمانت زمين محبت من بودند و من جاذبه اش را وقتي سيب درخت دلم افتاد فهميدم
امشب شبه نمي خوام بگم بد اما سختيه واسم ، فكرم اينقد مشغوله كه سرگيجه گرفتم از فكر اينكه فردا شب قراره ببينمش دارم ديوونه مي شم با اينكه سالهاي سال گذشته و اون ازدواج كرده و دوتاهم بچه داره اما بازم هربار كه مي بينمش دلم مي لرزه دست خودم نيست خدايا بهم كمك كن باشه ؟ ! خدايا نمي خوام تو چشمام اثري از عشق ببينه شب عروسيش يادم نمي ره قبل از رسيدن به تالار قلبم داشت از جا كنده مي شد گاهي فكر ميكنم چقد احمق بودم البته هنوزم هستم ولي هربار كه مي بينمش بي اختيار ... خدايا... خدايا يه كاري كن آرامش داشته باشم يه كاري كن ... خدايا چرا ؟ چرا هنوزم دوستش دارم ؟ اينو نمي خوام
|
|
+ نوشته شده در
90/07/13ساعت 0:3 توسط دختر كارون |
|
|
من از هجوم وحشی دیوار خسته ام از سرفه های چرکی سیگار خسته ام از آن نگاه رذل طمع دار خسته ام زین کرکسان لاشه به منقار خسته ام از دیدن حضور علفزار خسته ام از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام از ازدحام آدم و آزار خسته ام از دست های بی حس و بی کار خسته ام از این همه شواهد و انکار خسته ام از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام از بودن مکرر بر دار خسته ام از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام
|
|
+ نوشته شده در
90/07/09ساعت 0:36 توسط دختر كارون |
|
|
صبر کن سهراب !!
گفته بودی قایقی خواهم ساخت قایقت جا دارد ؟؟!!! من هم از همهمه اهل زمین دلگیرم ...
|
|
+ نوشته شده در
90/06/30ساعت 6:48 توسط دختر كارون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
كباب قناري همه دلتنگيهاي من |
|
RSS
|